دنیای زیبای من با الینا
خاطرات الينا
 

امروز۲۸  اسفند  آخرين روز كاري سال ۹۰ هست . و براي من يه روز كاري بسيار بسيار پر مشغله بود سر كار .

ولــــــــــي دلم خواست برات بنويسم و وقتي هم براي تو مينويسم يه جور خاصي دلم آرامش ميگيره .

 

تو اين يه سالي كه گذشت براي من سال خيلي خوبي نبود و كلا از لحاظ روحي سال خوبي رو پشت سر نگدروندم ولي اصلا نميتونم بگم سال بدي بود چون... تو اين سال سلامتي خودم و خانواده ام رو داشتم كه براش هزار باره خدارو شاكرم .

 

تو دخترم ، ديگه واقعا براي خودت خانمي شده . سه سال و هشت ماه !!!!‌براي من باور نكردنيه . ولي وقتي كه بغلت ميكنم تو خيابون (آخه متاسفانه شما تنبل خانم تشريف داريد و معمولا تو خيابون به بهانه اينكه خسته ام و پام درد ميكنه و ... مياي بغل ) و نگا ه هاي مردم همراه با حرفاشون منو متوجه ميكنه كه خيلي بزرگ شدي . يكي ميگه :خجالت بكش هم قد مامانتي!!!! يكي ميگه: خانم فك كنم هم وزن خودته هنوز بغلش ميكني؟؟؟ و....

ولي واقعيتش من هنوز باور ندارم كه تو دختر كوچولوي من نيستي هنوز وقتي از سر كار ميام دنبالت و تو تازه از خواب بيدار شدي و تو كوچه ميگي مامان من خسته ام بغل كنم دلم ميخواد بغلت كنم كه خسته نشي و خلاصه هنوز باورش براي من سخته .

رفتار و كلامت كه ديگه كاملا بزرگ شده و فقط هنوز هم قد مانيستي !!!!!!!!!!

براي تعطيلات هيچ برنامه خاصي به غير از ديد و بازديد نداريم . امسال بابايي مشغول يه پروژه هست و از قبل اعلام كرده كه تعطيلات عيد جايي نميريم و ايشاله تو ارديبهشت يه مسافرت خواهيم رفت .

اميدوارم سال بعد سال خوبي براي همه ايراني ها باشه . همراه با سلامتي و دل خوش .

 

از خدا ميخوام براي من و خانواده ام اول سلامتي و بعد رضايت و دل خوشي باشه تو سال بعد كه بهترين نعمته . براي تو دختركم بهترين ها رو از خدا ميخوام . نه امسال و سال بعد كه براي تمام عمر

 

سال خوبي داشته باشيد

 

 

[ یکشنبه 1390/12/28 ] [ 16:15 ] [ مامان الينا ]
 

دختر كوچولوي قصه من ديگه براي خودش خانمي شده . يه خانم كوچولوي ماه و شيرين زبون

 

هفته پيش مثل اكثر مواقع كه تو خونه هست و اگه كارتن نبينه بايد يا با من بازي كنه و يا باباش .

اومد جلوي تلويزيون و بلند اعلام كرد من ميخوام بهتون درس بدم . گوش كنيد .

حالا من روي مبل نشسته بودم و بابايي هم پاي لب تاپ بود .

من اعلام آمادگي كردم ولي بابايي مشغول بود . به بابايي هم گفت كه گوش كنه .

و شروع كرد :

 

ميدونيد بچه ها حيلي كوچيكن تو شكم ماماناش هستن؟

من :بله

مامانا تو شكمشون از بچه ها مواظبت ميكنن

مامانا غذا ميخورن تا بچه هاشون بزرگ بشن

مامانا ميرن پيش دكتر شكمشون رو چاقو ميزنن و بچه هاشون رو در ميارن

مامانا به بچه هاشون مي مي ميدن كه بخورن تا قوي و بزرگ بشن

مامانا براي بچه هاشون غذا درست ميكنن تا بخورن و گرسنه نباشن

مامانا مواظب هستن تا بچه هاشون مريض نشن

مامانا وقتي بچه هاشون مريض ميشن ميبرن دكتر و به بچه هاشون دارو ميدن تا خوب بشن

مامانا براي بچه هاشون همه چي ميخرن (البته اين جمله رو كاملا هوشمندانه بود و ميخواست از من تائيد بگيره!!!!!!!و كلا ديگه داشت مسئله و كلاس رو سياسي ميكرد و من از نگاهش متوجه بودم )

من رسما غش كرده بودم از خنده و تو دلم هم شاد و سرمست بودم كه يهو آقاي پدر ديگه طاقت نياوردن و فرمودن : اونوقت باباها چيكار ميكنن؟؟؟؟ نقش باباها چيه احيانا اين وسط؟؟؟؟؟؟

 

دخترك اولش خنديد ولي بعد خيلي جدي شد و گفت گوش كنيد دارم درس ميدم بهتون

 

باباها ... باباها

باباها درس ميخونن

باباها با كامپيوتر كار ميكنن

باباها اينترنت بازي ميكنن

باباها باباها غذا ميخورن

 

و ديگه بايد شما داشته باشيد قيافه من و باباش رو .......

 

 

 

[ شنبه 1390/11/08 ] [ 13:10 ] [ مامان الينا ]

 

اينروزا سر كار ، سرم خيلي خيلي شلوغه . ساعت كار اداري هم افزايش پيدا كرده و من ديرتر به تو ميرسم . شايد زمانش خيلي زياد نباشه يعني با حالت قبل خیلی فرقي نكنه ولي چون روزا كوتاهه خيلي خيلي حس بدي بهم دست ميده و گاهي احساس ميكنم فقط شب با توام و اين يعني يه حس خيلي بد مخصوصا اينكه تو اداره هم به شدت كار داشته باشي و كمتر برسم كه به تو فكر كنم عزيزكم . ولي دوست دارم بدوني كه همه كارهايي كه ميكنم و همه فكر و ذهنم فقط به تو و بابايي اختصاص داره فقــــــــــط .

ولي با همه اينا وقتي تو محيط كارم هستم و خيلي خيلي مشغول كار و خسته خسته هستم و كاملا از "زن بودن" خودم دور شدم و خيلي دور وقتي وبلاگت رو باز ميكنم يكدفعه از داخل يه حس گرمايي رو احساس ميكنم با اين يخي كه داخل رو فراگرفته كاملا متفاوته خيلي متضاد و تو اين لحظه هاست كه حس مادر بودن رو كه هميشه و همه جا ازش صحبت ميكنن رو من با تمام وجود دركش ميكنم و و احساس ميكنم . خيلي حس مطبوعيه .

 

امروز اومدم سراغ وبلاگ و تو گير و دار كار بســـــــــــيار زيادم تصميم گرفتم آپ كنم .

 

اين روزا دخترك قصه من بسيار بسيار لجباز شده . بطوريكه به صورت قاطع ميتونم بگم هر حرف و جمله اي كه از طرف من يا بهتر بگم ما باشه بصورت ديفالت در وحله اول با "نه" قاطع دخترك روبرو ميشه . در همه صورت بايد بايد حرف خودش به كرسي بشينه . مثلا در مورد حاضر شدن و بيرون رفتن به هر شكلي من و الينا قطعا با هم دعوا داريم . و شايد باور كردنش سخت باشه ولي وقتي قراره جايي بريم من از قبلش فكرم مشغوله كه چطور اين بگو و مگو رو به حداقل برسونم . بايد لباسش رو خودش انتخاب كنه ، خودش بپوشه . حالا شما تصور كنيد بلوز قرمز و دامن سبز رو انتخاب ميكنه و يا از اون بدتر با يه جوراب شلواري آبي و ....و هر چي توضيح بديم ؛ خواهش كنيم ؛ التماس كنيم ؛ تهديد كنيم (تا جايكه كل بيرون رفتن منتفي باشه) ؛ تذكر بديم ؛ صدامون رو بالا ببريم ؛ باز هم بالاتر ؛ عصبي بشيم ؛ گريه مون بگيره ؛ ..... هيچ فرقي نميكنه و هيچگونه تاثيري نداره و فقط حرف حرف خودشه و خدايا خودت ميدوني كه من از مهموني رفتن ، خريد رفتن ، رستوران ، تفريح و ... همه سير شدم به خاطر اين موضوع و البته تو موارد ديگه هم همينقدر لجباز و يك دنده كه گاهي باعث بحث بين من و اقاي پدر هم ميشه .

با چند نفر صحبت كردم ميگن اقتضاي سنشه و بايد باهاش كنار بياي ولي من حقيقتا بابت اين رفتارا خيلي نگرانم . خيلي زياد .

مورد ديگه انگشت خوردن خانم خانماست كه هنوز به قوت خودش پابرجاست و. عليرغم تلاش من و آقاي پدر هيچگونه بهبودي در اين زمينه حاصل نشده !!!!!!!! در تلاش آخر كه يك هفته پيش بود . اين عادت که از  نوزادیش انگشت میخوره و البته این عادت بد حتما همراه اینه که باید یا ابرو یا آرنج دست من یا باباش رو بگیره که البته این شامل حال مامان و بابای من هم میشه !!!!!!
راهکارهای ما از جمله لاک تلخ (تلخا خیلی تلخ تر از اونی که بشه تصورش رو کرد ) جواب نداد چون اولش خیلی ناراحتی کرد و نخورد بعد دید نمیتونه طاقت بیاره تند تند زبون میزد و باگریه و ناراحتی تلخی لاک رو میگرفت و بعد سر فرصت و حوصله با راحتی انگشت میخورد .بعد دیدیم اگه ما از کنارش بریم و ابرو و آرنج نباشه انگشت نمیخوره یعنی نمیتونه بخوره بدجوری عادت کرده و شروع کردیم به اینکه عزم رو جزم کنیم  تا میخواد شروع کنه ما بلند بشیم و اون بهونه میگرفت. حالا نوبت ترفندای الینابود  اول میومد با لوسی میگفت خیلی دوستت دارم تا بیاد بغلم . راستش من یک کم دلم میلرزید ولی آقاي پدر معمولا  نمیذاشت . حالا حرفه ای تر شده میاد تو چشمای من نیگاه میکنه میگه : "مامان نه ابرو میخوام , نه دست ولی خیلـــــــــــــی دوستت دارم , عاشقتممممممممم . میدونی؟"
من با تمام وجود مبدونم و مطمئنم و ایمان دارم برای گوش درازیه من میگه ولی در نهایت یه جور عجیبی گوشام بلند میشد مخملیه مخملی و بغلش میکردم و دستم رو یه جور میگرفتم که بتونه راحت بگیره و انگشت بخوره . از شما چه پنهون یه جوری بغلش میکردم علی هم نبینه یا میبردم جائی که علی نبینه . نمیدونم چرا اینطوریه . دست خودم نیست خوب. شماها هم بودید همین کار رو میکردید. حالا از يكي از دوستام شماره روانشناس باليني كودك گرفتم برم در اين مورد حتما باهاش يه مشاوره تخصصي كنم . البته اين مورد بيشتر از اينكه منو اذيت كنه علي رو اذيت ميكنه .البته فعلا که طبق معمول دفعات قبل پروژه رو رها کرده و دوباره روز از نو روزی از نو و دختر ما خیلی حرفه ای تر از قبل مشغول انگشت خوردنه . 
 
خوب بريم قسمتاي خوب ماجرا .
ماه پيش سفر كيش بوديم و خيلي خيلي خوش گذشت مخصوصا به الينا خانم . كنفرانس شيمي بود كيش و يكسري از همكاراي آقاي پدر هم بودن با هامون همين باعث شده بود الينا فكركنه اينجا محل كاره باباشه و مرتب ميگفت سر كار بابا خيلي خوبه هميشه بيايم. البته ذکر این نکته هم خالی از لطف نیست که تو کل سفر ما با ماجراهای الینا و لجبازی ها و راه نرفتن ها و ... دست و پنجه نرم میکردیم .
 
خانم كوچولو اين روزا خيلي خيلي شيرين زبون شده و يا شايد به تعبير بهتر زبون دراز شده  و گاهي حرفايي ميزنه و اصطلاح هايي رو به كار ميبره كه من خودم هم شوک میشم . ولي با همه اينا من عاشق سادگي و زود باوري كودكيش هستم  كه گاهي با حرفاش منو به قهقهه ميندازه .
الينا: بابايي تو كي بزرگ ميشي؟
من و بابايي:!!!!!!!!!
الينا: خوب كي بزرگ ميشي و فوتبال بازي ميكني؟
بابايي: من ديگه بيشتر از اين بزرگ نميشم
الينا: چرا بابايي همه مردا بزرگ ميشن فوتبال بازي ميكنن
من :

 

 

روز اول محرم
الينا: مامان امروز روز امام حسينه
من: يعني چي؟
الينا: يعني عيده .
من: نه مامان عيد نيست . كي بهت گفته اينا رو
الينا : چرا عيده مامان من خودم ميدونم . ما براي عيدا نقاشي ميكشيم تو مهد كودك و رنگ ميكنيم . امروز نقاشیه امام حسین رو رنگ کردیم
من:!!!!!!!! (واقعا نميدونستم چي بگم )
الينا: مامان ياراي امام حسين خيلي قوين خيلي . ميدوني چرا؟
من: نه
الينا: آخه مثل بن تن لباسشون سبزه . همشون . من خودم رنگشون كردم .
و متاسفانه تو مهد كودك اين آموزشاي امام حسيني باعث شده بود دختره من صداي دسته و عزاداري هم ميشنيد ميگفت بيرون نريم اينا دارن ميرن امام حسين رو بكشن . من دوست ندارم بريم . امام حسين رو من دوست دارم . يا ميگفت مامان يزيد شمشيرش رو تيز كرده و رفته امام حسين رو كشته و سرش رو كنده . من البته از مهد پيگيري كردم ظاهرا اينا رو ديگه جزو آموزشای مهد نبوده و دوستاش اطلاع رساني كرده بودن تو مهد كودك !!!!! و خلاصه در آخر هم هميشه ميگفت : مامان من يزيد رو دوست ندارما . بگم ؛ اصلا باهاش دوست نميشم و ...و خلاصه اين هم قسمتي از يادگاري هاي محرم امسال بود براي ما .
 
خوب بقيه اش براي پست بعدي ايشاله.
 
پي نوشت: اين پست به مدت دو روز از صبح ساعت 8 تا بعد از ظهر ساع 4 بعداز ظهر نوشته و تكميل شد !!!!!! باشد که روزی شود يادگاري براي دخترك . به خاطر پراكندگي موضوعات شرمنده
 

 

 

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 14:39 ] [ مامان الينا ]
 

بعد از مدتها با نهايت شرمندگي كه هيچ توجيهي براش ندارم به سراغ وبلاگ اومدم . دوست داشتم تو اين وبلاگ بزرگ شدن دختركم  رو ثبت كنم ولي خيلي خيلي تنبلي ميكنم و اين وبلاگ فقط باعث شده از ثبت لحظات قشنگ تو تقويم هم صرفنظر كنم . ثبت اين لحظه هاي شيرين بزرگ شدن دخترم براي خودم  اول ميخوام كه هر بار مرورش شيريني اون لحظات رو براي خودم تداعي بكنه و هم شايد روزگاري براي دخترك . شايد در ادامه كار الينا براي من بنويسه از لحظات با من بودن !!!!!!!!!!!!

 

از تولدش تا حالا حسابي دخترك بزرگ شده و گاهي حرفايي ميزنه و كارايي ميكنه كه من ديگه اون حس سابق رو كم كم دارم از دست ميدم . كه الينا بچه هست . كوچيكه و ...

 

متاسفانه شخصيت هاي بن تن و اسپايدر من  رو اگه نگيم بيشتر از باربي و سيندرلا دوست داره با تمرين و ممارست من هم اندازه اونا دوست داره . كيفش بن تن هست و تقريبا تو مغازه من خودم رو كشتم كه بيا باربي بگير ولي زير بار نرفت و فروشنده كلي بهمون خنديد و البته طبق معمول با حمايت همه جانبه بابا علي به مقصودش رسيد و من هم طبق معمول آدم بده ماجر!!!!!!!!!!

شيرين ترين لحظاتم صبحها هنگامي كه خوابيده و آمادش ميكنم در حاليكه كاملا خوابه خوابه . بغلش ميكنم بدم به آقاي پدر كه ببره مهد كودك . تو همون حالت خوابيده خيلي آروم بوسش ميكنم و خيلي آروم ميگم دوستت دارم . و الينا بدون اينكه چشماش رو باز كنه فقط با لبخندي خيلي خيلي آروم ميگه منم دوستت دارم . و بعضي روزها من در همين حالت فقط بوسش ميكنم و هيچي نميگم كه ميشنوم دخترم ميگه : مامان دوستت دارم . و من لبريز از عشق ميشم .

 

دوباره هوا سرد شده و صبحها براي اينكه دخترك رو حاضر كنم براي مهد كودك عذاب وجدان بيبشتري ميگيرم . خيلي زياد . تو اين سردي هوا در حاليكه خوابه بايد ازجاي گرم و نرم بيارمش بيرون و پيش به سوي مهد كودك .

 

ولي در كل از رفتن به مهد كودك خيلي راضيم . ديگه الان براي خودش كلكسيوني از انواع شعر و كلمات انگليسي و ... شده و در ضمن اينكه خودش هم خيلي عادت كرده و دوست داره مهدكودك رو شايد هم ديده مجبوره بپذيره !!!!!!!!! 

 

تو تابستون هم كلاس شنا رفت از طرف مهد كودك كه آخرين جلسه از ما هم دعوت شد بريم استخر و خيلي قشنگ بود ماهي كوچولوي سه ساله من عرض استخر رو كامل ميرفت و ميومد و من حسابي ذوق زده بودم . بماند كه آخر موقع اومدن از استخر گريه و زاري داشتيم كه ميخواست همراه من بياد و نميخواست بره مهد كودك و منم مرخصي ساعتي داشتم و بايــد برميگشتم اداره و جالبه كه هر وقت ميخوام از اونروز براي كسي تعريف كنم الينا فقط قسمت آخرش ياده و ميگه چرا اونروز منو با خودت نبردي؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

4 آبان عروسي عمو احسان بود . كه خيلي بهش خوش نگذشت البته قسمت اولش . چون حدود سه ماهي بود كه حرف عوسي عمو احسان تو خونه ما بود و يه ماه آخر حسابي تو تدارك عروسي بوديم . از لباس عروس براي الينا تا تور و كفش عروس و ... و روز عروسي درست لحظه اي كه عروس و داماد وارد سالن شدن عروس كوچولوي من با ذوق دويد طرف عموش . كه عروس و مادرشون به شدت برخورد كردن كه امشب عمو بي عمو .!!!!!!!!!!! و اين باعث شد كه اشك دخترك روانه باشه و تقريبا داشت ميلرزيدو البته من و بقيه بستگان مرتب دلداري ميداديم و آرومش ميكرديم ولي حالش خيلي بد شده بود  حتي بعدش خواهش ميكرد يه لحظه دست عموش رو بگيره با مخالفت روبرو ميشد و گفته ميشد از اين به بعد بايد الينا عادت كنه به اين شرايط!!!!!!!! و خلاصه ما زديم به خنده و رقص ولي حال الينا اصلا خوب نبود تا بالاخره آقاي دادماد رفتن به قسمت آقايون ،‌كه عروس كوچولو رو با خودشون بردن و ظاهرا تو اون قسمت بهش خيلي خوش گذشته . خدارو شكر

 

چند روز پيش خونه مامانم بهش گفتن ايشاله عروسي دايي همايون .

 يه دفعه الينا گفت يعني دايي همايون عروس بگيره ؟؟

 بابا جون : خوب آره

الينا(با بغض و گريه ): نه نميخوام نميخوام دايي همايون عروس بگيره 

باباجون (با تعجب) : چرا خوب ميريم عروسي

الينا: نه اونوقت عروسش نميذاره من برم بغلش نميذاره منو دوست داشته باشه

بابا جون :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الينا : خوب ناراحت نشين بگيره ولي من از اولش ميرم تو پسرونه . بگما

ما و بابا و جون :)))))))))))))))))))))

اين هم تعريف قسمتي از عروسي عمو احسان جون . ايشاله خوش و خوشبخت باشن .

 

 

دوباره هوا سرد شده و ما منتظر انواع  و اقسام ويروس هستيم.

 

بازم ميخوام قول بدم زود به زود بيام ولي در حد قولم روم نميشه .

 

 

 

[ سه شنبه 1390/08/10 ] [ 13:0 ] [ مامان الينا ]

 

روز تو ، روز من

 

امروز 11 تير 90 . براي من تو تقويم تاريخ روز خيلي خيلي بزرگيه با يك مفهوم خيلي بزرگ و پيچيده كه هر كس تا اونو حس نكنه نميدونه چي ميگم . روز مادر شدن ............... همين

 

فرشته كوچولوي من سه ساله شد . امروز از صبح ساعت 7 كه از خواب بيدار شدم حال عجيبي داشتم تمام خاطرات اونروز تو سال 87 مثل فيلم از جلوي چشمام گذشت . چه خاطره شيريني . به واقع بهترين خاطره زندگيم . تمام لحظاتش شيرين بود غير قابل توصيف .

لحظه اي كه با برانكاد ميبردنم داخل اتاق عمل و پرستار بيمارستان دست منو گرفته بود و ميگفت بهترين لحظه زندگيته ازش لذت ببر ، و مرتب به من يادآوري ميكرد كه دعا كن ، براي اونايي كه ندارن و آرزوش رو دارن ، براي اونايي كه دارن و خدا براشون نگه داره ، براي پدر و مادرت و سلامتيشون ، براي زندگيت ، براي دختر كوچولوت ، براي تمام اونهائيكه بهت سفارش كردن الان وقتشه يادشون باش و براشون دعا كن و من اشك ميريختم و دعا ميكردم . تو آسانسور همه(مردو زن) ميگفتن سزاريني هستي؟ براي ما هم دعا كن و ....

 

لحظه اي كه تو وردي اتاق عمل كد رمز رو وارد كردن و من رو بايد ميبردن داخل  و من گفتم ميخوام شوهرم رو ببينم و علي اومد داشت فيلم ميگرفت و من گريه ميكردم . مسئول در اتاق عمل ميگفت رمز وارد شده و در باز شده بايد بري و پرستار ميگفت تا حرفش با شوهرش تموم نشه نميبرمش داخل . و من فقط اشك ميريختم و ميگفتم مواظب دخترم باش اگه من نبودم و با بوسه علي راهي اتاق عمل شدم

 

لحظه اي كه تو اتاق عمل ميخواستن بيحسي موضعي بكنن و من سردم بود خيلي سرد بطوريكه از شدت سرما ميلرزيدم و دندونام به هم ميخورد . كولرها رو خاموش كردن پرسنل اتاق عمل عرق ميريختن و خودشون رو باد ميزدن و من بيشتر يخ ميكردم و ميلرزيدم و دكترم دستم رو گرفته بود و باهام صحبت ميكرد كه نترس من اينجام و ...و من بهش ميگفتم نه من نترسيدم !!!!!!!!!و سفارش ميكردم كه موقع بريدن بند ناف بچه ام بسم الله بگيد و براي عاقبت به خيري اش دعا كنيد و ميلرزيدم  كه متخصص بيهوشي اعلام كرد فشارش خيلي داره مياد پائين بايد بيهوشش كنيم و دكتر منو بوسيد و من ديگه هيچي نفهميدم .

 

لحظه ايكه كه تو اتاق عمل بهوش اومدم (وسط عمل !!!!) و پرستارم كه دست منو گرفته بود گفت خانم دكتر بهوش اومده و صداي دكترم از اونور پرده ميومد كه بهش بگو يه دختر سالم و ناز داره !!!!!!!!و....

لحظه ايكه از اتاق عمل مياوردنم بيرون و با همه دردي كه داشتم ميپرسيدم بچه ام چند كيلو هست ؟؟؟؟؟؟؟؟ و پرستارها و مسئولين اتاق عمل خنديدن كه اين عجيب ترين سواليه كه شنيديم . ولي براي من كه همه ميگفتن خيلي كم وزن گرفتي و طي دوران بارداي فقط 5/9 وزن گرفته بودم و نگران وزن تو بودم خيلي مهم بود!!!!!!!!!!!!

 

لحظه اي كه تو ورودي اتاقي كه بعدا فهميدم ريكاوريه . پرستار گفت حين عمل بهوش اومده و دكتر مسئولش پرسيد اسم دخترت چيه؟ و من تو اون حال نيمه بيهوش و پر درد گفتم الينا و اون گفت معنيش چيه؟ و من گفتم : نعمت و نيكوئي براي ما (درست و كامل ) و اون خنديد كه اين حالش خوبه و ريكاوري نميخواد ببريدش بخش .

 

و لحظه اي كه از ورودي اتاق هاي عمل خارج شديم و علي و مامانم دستام رو گرفته بودن و گريه ميكردن و ميگفن خدايا شكر و من غرقه بوسه و گريه بودم ........

و لحظه اي كه وارد بخش شدم و تقريبا همه مريض ها و پرسنل بخش با صدای بلند سر پرستار "که به سلامتی  اولین مامان امروز اومد تو بخش" به ترتيب تا من به اتاقم برسم ميومدن بالاي سرم و سفارش دعا داشتن و سر پرستار ميگفت الان تو يك مادري و هر دعايي كني قبوله به واسطه فرشته كوچولوت !!!!

 

و لحظه اي كه  تو رو آورن جلوي من و گفتن بيا اين هم دخترت !!!!!!! و من يه سر کوچولو ميديدم كه پر از مو مشكي مشكي مشكي و پر پر كه داره دستش رو ميخوره و شصت در دهن داره و اون لحظه دستم رو بردم روي شكمم و چقدر جاي خاليت رو احساس كردم و بغض گلوم رو فشرد و وقتيكه تو رو گذاشتن رو بدنم احساس كردم كه چقدر سنگين تر از زماني هستي كه اون تو بود و وزنت رو بيشتر احساس كردم

راستي تو اون روز بيشترين وزن رو توي نوزادهايي كه با هم به دنيا اومدي داشتي 300/3 و اينو دكترم تا اومد بالاي سرم گفت ديدي بيخود نگران بودي؟!!!!!!!!!!!!!!!

 

و از اون به بعد تو اين سه سال تمام خاطرات من با تو گره خورده يه جور عجيبي كه خودم هم باور نميكنم . هر خاطره خوبي مربوط به شادي هاي تو و هر خاطره بدي مربوط به مشكلات و مريضي هاي تو . با شاد بودنت شاد بودم و زيستم و در تمام لحظاتي كه احساس گرما در بدن تو كردم تمام وجودم داغ ميشد كه دختركم تب كرد ...........

نميدونم امروز روز توست يا روز من؟ ولي هر چي هست روز خيلي خيلي خوبيه

 

روز تو فرشته من

كه الان در آستانه 4 سالگي هيچ فردي رو" تو " خطاب نميكني و ميگي شما، اعم از كوچك و بزرگ

تو كه هر خواسته اي داري ميگي ميشه لفتن خواهش كنم ...  حالا بگذريم كه خيلي هاشون خواسته هاي درستي نيست و لااقل براي خودت خطر ناكه

تو نازنينم كه به وسيله هركسي ميخواي دست بزني اجازه ميگيري (باشه كه خيلي وقتا ما اجازه نديم به زور و گريه متوسل ميشي ولي حتما اولش اجازه ميگيري!!!!!!!!!!) و هر كسي ميخواد به وسايلت دست بزنه ميگي بايد اجازه بگيره حتي اگه اون يه بچه شش ماهه باشه ميخواي تو جيهش كني كه بايد اجازه بگيره!!!!!!!!!

 

خوب اينا نكات خوبت بود چون امروز روز خاصيه از شيطنهات نميگم يعني دلم نمياد كه بگم

 

اميدوارم هميشه شاد و شالم باشي و ما هم با شادي تو خوش باشيم .

 

ما امسال تولد دخترمون رو دو روز زودتر يعني 9 تير كه پنج شنبه بود و مبعث گرفتيم كه خيلي هم بهش خوش گذشت .

فقطططططططططط دو شب قبل تولدش بر اثر همون شيطنتها كه اينجا نميخوام اسمشو بيارم دستش از در رفت و ما رو تا ساعت 12 شب تو بيمارستان نگه داشت ودل من رو خون كرد!! تو اين گير و دار من به همسرم ميگفتم اگه دستش رو گچ بگيرن تولد رو چيكار كنم با اين همه مهمون كه دعوت كردم؟ و دخترك گريه ميكرد مامان تولدم رو بگير قول ميدم قول قول كه ديگه شيطوني نكنم !!!!!!!!!!!

و شب قبل از تولد تو تب داشتي و شروع دانه هاي قرمز و روز تولدت رو با تب گذروندي و فرداش رفتيم دكتر و متوجه شديم كه دخترمون آبله مرغون گرفته و امروز كه روز تولدته خونه هستي پيش بابا علي!!!!!!!!!!!

 

و راستي ماشيني كه برات گرفتيم و سورپرايزت كرديم باهاش . ماشين قرمزي كه خودت دوست داشتي هميشه . حسابي حسابي ذوق زده ات كرد تو تولدت و حالت رو خوب كرد!!!!!!!!!!!!!!!!

 

برات بهترين ها آرزو دارم فرشته كوچولوي من

[ شنبه 1390/04/11 ] [ 12:42 ] [ مامان الينا ]

 

براي تو مينويسم دختركم ...

 

امروز ميخوام براي تو بنويسم به اميد روزي كه اينجا رو ميخوني و شايد حتي لحظه اي در دلت قدردان باشي و شايد فقط و فقط حس خوبي از اين نوشته بهت دست بده ، كه همين براي من كفايت ميكنه .

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه وجودش براي من آرامشه و الان در دو سال ونيمگي تو ميبينم كه چقدر براي تو هم آرامش مياره .

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه در آن واحد براي 3 نسل مادري ميكنه .  اول براي مادر خودش مادري ميكنه كه بيماري آلزايمر داره و مثل كودكي نياز به نگهداري داره . براي دختر خودش مادري ميكنه كه عليرغم مادر شدن هنوز مثل يك كودك نياز به نوازش و كمك مادر داره . و براي دختر دخترش مادري ميكنه كه تو باشي .

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه وقتي من پيشت نباشم تنها و تنها كسي كه كنارت باشه و من هيچ گونه فكر و خيال و استرس و ... ندارم .

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه بدون هيچ منتي با دل و جون بهتر و خيلي بهتر از من از تو مراقبت ميكنه

 

معني اين كلمات يعني وقتي بعد از صبح تا شب كه منو نميبيني و ميرم دنبالت ميگي من نميام ميخوام خونه مامان جون بمونم . تو هم بمون!!!!!!!!!!! و اين جملات نه تنها منو ناراحت نميكنه بلكه دلگرمم ميكنه و مثل هميشه مفهوم دو كلمه  تكيه گاه و آرامش رو بيشتر از هميشه و كامل كامل درك ميكنم

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه وقتي صبح ميذارمت مهد كودك و گاهي كه نميخواي بري به من ميگي: ميرم به شرط اينكه مامان جون بياد دنبالم باشه؟ و من وجودم پر ميشه از بغض و شعف و بازهم مهربوني و تكيه گاه .

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه وقتي سه تايي با هم هستيم تو شخصي ترين كارهات رو با اون ترجيح ميدي انجام بدي و اون با وجود همه زحمتي كه براش داره غرق لذت ميشه . !!!!!!!!!

 

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم كه به معني كامل كلمه عاشقته و تو هم عاشقش هستي و من عاشق جفتتون .

 

 

امروز ميخوام از كسي برات بنويسم..........

 

اميدوارم خدا بهش تني سالم و دلي شاد بده و هيچوقت ناراحتي و غصه اش رو نبينيم

 

اين مطالب رو ميخواستم به بهانه تولدش كه 20 دي ماه بود بنويسم ولي اين هم به همه بي معرفتيا من اضافه ميشه .

 

در آستانه سال نو هستيم و من مشغول خونه تكوني . خيلي دلم ميخواد خونه دلم هم اساسي تكون بدم . تمام تلاشم در اين جهت هست . انشاله كه خداوند خودش ياريم بكنه

[ شنبه 1389/12/07 ] [ 16:53 ] [ مامان الينا ]
 

دختر كوچولوي قصه من دوسال و نيمه شد . من نميدونم بايد بگم چه زود ؟ چه خوب؟ و يا هر كلمه اي ديگه .

به هر حال دل نگراني هاي خاص خودم رو دارم كه با كارهاي جديد الينا خيلي خيلي بيشتر ميشه . اينكه هر كاري كه ميكني درست مثل اون رو انجام ميده . اينكه فقط و فقط كافيه يك كلمه رو يكبار بشنوه و درست در موقع و به جا بهت برميگردونه . و كلا اينكه يه آينه كوچولوي تمام قد از رفتار و كردار و گفتار خودمون تو خونه داريم و اين بسيار بسيار نگران كننده ميشه .

 

اين چند وقت اصلا اوضاع و احوال روحي و جسمي من (تو اين چند مدت من عمل بيني داشتم به دليل شكستگي) خوب نيست . دلم نميخواست آپ كنم و اين حس رو تو وبلاگ دختر كوچولوم منتقل كنم . ولي ديدم خيلي وقته نيومدم و دلم نيومد اين لحظات رو ثبت نكنم .

 

اليناي ما بصورت كاملا پرفشنال صحبت ميكنه اون هم چه حرفهايي. البته بايد اعتراف كنم تو فراگيري و به كاربردن كلمات بد استعداد بيشتري داره تا كلمات خوب.

مثلا من بارها بارها بايد بگم چيزي رو كه ميخواي بايد اول بگي لطفا" بعد جمله ات رو بگي و من و آقاي پدر تو خونه براي هر كار كوچيكي مرتب بهم ميگيم لطفا" ولي كو تاثير ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولي چند روز پيش تو خونه وقتي با هم كلاهمون رفت تو هم ، خيلي با عصبانيت و جدي به من ميگه : كلاهبردار. و قيافه منو داشته باشيد وقتي من بهش ميگم از كجا اين كلمه رو شنيدي خودش غش ميكنه از خنده ميگه: آگا تو تلوژون دوفت (آقا تو تلويزيون گفت) .  الينا حرف خ و ف اصلا تو فرهنگ لغتش نيست يعني وجود نداره ها و بامزه اگه اول كلمه باشه ه تلفظ ميكنه و اگه وسط باشه ك تلفظ ميكنه مثلا" هوري بايد گذامونو بكوريم (فوري بايد غذامون رو بخوريم) .

جديدا هم ياد گرفته تا از دست من باباش ناراحت ميشه ميگه اصلا باهاتون دوست نيستم . اگه ما توجه نكنيم باز ميگه يه ذره هم دوست نيستم و ديگه هم دوست نميشم و اينقدر ميگه تا ما بريم ازش خواهش كنيم با هامون دوست بشه .

 

اميدوارم تا آپ بعدي كه اميدوارم زود باشه حال و هوامون يك كم بهتر بشه. براي ما دعا كنيد كه شديدا" محتاج دعائيم.

 

[ یکشنبه 1389/10/12 ] [ 15:10 ] [ مامان الينا ]

 

قورباغه ی هر كس  در واقع بزرگ‏ترین و مهم‏ترین کارى است که باید انجام بده . همون کارى که اگر الآن فکرى براش نكني ، به احتمال زیاد همین طور براى انجام اون تنبلى ميكني و مشمول مرور زمان ميشه و در حالي كه ذهنت رو خيلي به خودش مشغول ميكنه.

همینطور میگن: اگر قراره دو تا قورباغه را بخورى، اول آن یکى را که زشت‏تر ه بخور، البته اين جملات قصار از من نيست از كتا ب کوتاهى است از برایان تریسى، نویسنده ی کتاب " قورباغه را قورت بده"

 

ولي اينها را براي اين پستم نوشتم چون پروژه از جيش گرفتن دختر ما براي من شده بود قورباغه زشته و از تقريبا يك سال و نيمي كه دختر ما كم و بيش  رويداد جيش رو به اطلاع ما ميرسوند البته بعد از اتمام عمليات!!!! ذهن من رو به خودش مشغول كرده بود . البته اين وسط نبايد از نقش اطرافيان چشم پوشي كرد كه مرتب يادآور ميشدن كه بايد ديگه اين بچه رو از جيش بگيري . اين بچه خودش داره جيششو ميگه و .... !!!!!!!!!!! و بسیار هم خوب این نقش رو ایفا میکردن.

 

چند وقتي بود كه باباي الينا كلا زحمت بردن و آوردن الينا از مهد رو ميكشيد تا اينكه يك روز چهارشنبه خودم الينا رو بردم كه ديدم كمك مربي كه مسئول عوض كردنه خوشحال دويد كه هوراااااااااااااا مامان اليناااااااااااااااا............ بعد گفت چند روزيه كه ميخواستم حتما باهاتون صحبت كنم با باباي الينا سختم بود و خلاصه اينكه چرا الينا رو پوشك ميكنيد؟؟؟؟؟؟؟؟ من متعجب گفتم چون جيش ميكنه . گفت آخه الان اين هفته تقريبا تو مهد خيلي وقتا جيشش رو ميگه ، من فكر كردم چون خونه ميگه شما براي ملاحظه ما اينجا پوشكش ميكنيد ... من تقريبا چشمام از حدقه در اومد كه نه من اصلا باهاش سر و كله هم نزدم و خونه هم نميگه و اون هم تقريبا با همون قيافه بهت زده من ، منو نگاه ميكرد و باور نميكرد . خلاصه اين دختر ما ، يه مامان تنبل مثل من رو از رو برد !!!!!!!! .و بعد با هم توافق كرديم 5 شنبه و جمعه شروع كنم باهاش تمرين كردن . روز اول بسيار بسيار راحت بود و هر بار كه ميرفت با قول جايزه كارش رو ميكرد و خلاصه بعد از چند بار رفتن هم حرفه اي شد و وقتي رو لگن ميشست اول خودش رو كنترل ميكرد و بعد از تعيين جايزه كارش رو ميكرد و خلاصه حرفه اي تر شد و جايزه ها مرتب پيشرفت ميكرد . روز دوم يكدفعه وسط اتاق داد زد مامان بدو بيا جايزه بده و من رفتم و ديدم وسط اتاق با شلوار خيس وايستاده پاهاش رو هم باز كرده و خوشحال ميگه : ببين جيش كردم جايزه بده و خلاصه قيافه من ديدن داشت

 

به هر حال چند روز اول يك كم سخت بود ولي در كل پروژه راحتي بود و من فكر ميكنم براي دختر كوچولوي من زمانش رسيده بود كه اينقدر راحت انجام شد البته به قول مامانم شايد از زمانش هم گذشته بود .

در راين راستا كلي حرفاي خنده دار از دخترمون شنيديم .مثلا روي لگنش ميشينه و نگاهش رو از من بر ميداشت و مدتي زير چشمي منو نگاه ميكرد و در حاليكه واقعا قيافه اش خنده دار ميشد به من ميگفت بايد اول فكر كنم تا جيشم بياد !!!!!!!

و يا خيلي وقتا من رو ميكشوند تا دستشويي و ميگه جيش دارم با سرعت و داد و بیداد كه بدو و وقتي ميرفتيم و گلاب به روي همه خبري نبود جز يك باد!! ميگفت صداي پي پي مه . البته الان حرفه اي شده و صدداي پي پي رو تشخيص ميده و تو خونه مرتب هم اعلام ميكنه كه يه وقت ما به اشتباه نيافتيم !!!!!!!!!!!!!!

 

اين هم ماجراي ما با قورباغه خوردن كه در دوسال و سه ماهگي دخترك اين پروژه انجام شد و البته لازم به ذكره كه بعد از سه هفته هنوز حكايت همچنان باقيست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پی نوشت : البته واقعا از زحمات خاله زینب (کمک مربی مهد) باید تشکر ویژه کنم . هم اینکه بالاخر من رو وادار کرد که شروع کنم و هم اینکه تو این مدت تو مهد واقعا زحمت مضاعف میکشه و خیلی همکاری میکنه. که حالا تصمیم دارم تشکر نقدی هم بکنم ولی نمیدونم چی بخرم که به دردش بخوره؟

 

پی نوشت ۲: الان دیدم یه عکس جدید دارم گفتم بذارم

عکس روز جهانی کودک تو مهد . از راست به چپ: آرمان - الینا - آنیل - خاله مهدیه - آتریسا - آروین

jkyela8y0sh20nj412lt.jpg

[ یکشنبه 1389/08/09 ] [ 11:44 ] [ مامان الينا ]

 

امروز سوم مهر ماه 1389 و دخترك من در مهد كودك به كلاس جديد ميره  ، از كلاس شير خوار به كلاس نو پا .

 

 واين جمله براي من يه حس جديد بود و موجي از شعف تو دلم موج ميزنه و یک حس تازه و نو براي من به ارمغان مياره .

 

چند وقتيه كه بيشتر آقاي پدر زحمت بردن و آوردن الينا از مهد كودك رو ميكشه . سه شننبه ديدم يه ليست بلند و بالائي تحويلش دادن كه بايد براي الينا تهيه كنيم و از شنبه ميره كلاس جديد و ديگه آموزش دارن و ... ليست شامل يه سري لوازمات مثل مداد رنگي ، پاستل ، كلاسور ، كاغذ A4 250عدد ،‌ چسب مايع ، چسب ماتيكي ، خمير بازي و ...... و البته هر كدوم هم به تعداد .

خلاصه با اينكه اين ليست يعني كلي جيبمون صفا پيدا ميكرد ولي بازهم ته دلم بهترين احساس ها رو داشتم ولي كلي شور و شوق . و خلاصه اينكه بعد از مدتهاي طولاني و بسي طولاني شروع مهر ماه براي من دوباره رنگ و بوي خاص خودش رو گرفته بود و اين بسيار بسيار خوشحال كننده بود بنابراين وسايل رو با دقت و وسواس خاص تهيه كردم .، با برچسب اسم الينا رو روي تك تك چسبوندم (البته اين از الزاماتي بود كه مهد گذاشته بود  ) و هر بار كه اسمش رو روي بر چسب ميچسبوندم از ته دل لذت ميبردم . البته در كنار همه اينها طبق معمول كه باز جاي يك نگراني براي من بود و اون هم عوض شدن مربي مهدشه كه از صبح فكر من رو مشغول كرده . صبح كلي به آقاي پدر سپردم كه سفارش كن به ماماني (مربي سابقش ) كه يكدفعه الينا رو از خودش دور نكنه ، الينا خيلي اين مربيش رو دوست داره و البته انصافا خانم محمودي دوست داشتني هم هستن و اين يك سال بابت الينا خيلي زحمت كشيدن . ولي باز هم براش نگرانم .

 

امروز صبح وقتي ميخواستم وسايلش رو آماده كنم براي مهد تحويل آقاي پدر بدم خوشحال و خندان بودم . صبح هم سعي كردم به بهتريم شكل آماده اش كنم براي رفتن به كلاس جديد!!!!!!!!

 

اميدوارم دختر كوچولوي قصه من تمامي مراحل زندگيش رو با موفقيت بگذرونه و بهترينها پيش روداشته باشه و در تمام مراحل زندگيش بتونم براي اون بهترين ها رو فراهم بكنم و در اين راه  اميدوارم خداوند  به من و اين خانم كوچولو كمك كنه.

 

پي نوشت: راستي تو اين مدت  يعني روز 13 شهريور الينا دو سال و دوماهه و دو روزه شد و يه جشن كوچولو خانوادگي براش گرفتيم كه كادوش موتور پليس بود كه الينا خيلي خوشحال شده بود .

 

[ شنبه 1389/07/03 ] [ 14:35 ] [ مامان الينا ]

 

 4شنبه شب  مورخ  27 مرداد 89 ساعت حدودا 10شب مصادف با 7 ماه رمضان

 

من و آقاي پدر  بعد از خوردن افطار و خسته از كار روزانه جلوي تلويزيون نشستيم (البته بايد اعتراف كنم كه طبق عادت بنده روي مبل ولو بودم  ) و مشغول تماشاي سريالهاي ماه رمضان هستيم . الينا هم كه تا آخرين لحظه قبل از خواب به صورت خستگي نا پذير مشغول شيطنت و معمولا خرابكاري!!! چون ما موقع ديدن تلويزيون كمتر بهش توجه ميكنيم . حتما كاري ميكنه كه ما بهش توجه كنيم و يه جورائي صداي مارو دربياره در اينجا بايد اين نكته رو بگم كه نميدونم چرا ولي دختر من اصلا نميتونه خودش رو مشغول كنه و به تنهائي براي حتي دقايقي با اسباب بازي هاش بازي كنه ! نه اينكه با اسباب بازي هاش بازي نكنه بلكه حتما يكي از ما و ترجيحا كلا خانوادگي بايد با هم بازي كنيم !!!! به هر حال تمام بالشهاي داخل مبل رو بيرون ريخته بود و آورد دقيقا وسط پذيرايي و بعد مرتب ميگفت : مامان ببين . بابا ببين ( و هي تكرار ميكرد) خلاصه آقاي پدر كه اصلا عادت نداره دخترش رو دعوا كنه و يا حتي با صداي يك كم بلندتر و يا نه!‌با لحن يك كم تندتر بهش چيزي رو تذكر بده (معمولا تو اين وقتا من آدم بده ماجراها هستم ) شروع كرد رو به الينا : "فكر ميكني كار درستي كردي؟ ببين خونه مون بهم ريخته شد. حالا بيا اينا رو جمع كنيم ."  من هم داشتم تو دلم حرص ميخوردم كه نگاه كن اگه تشويقش ميكرد بهتر از اين نوع تذكر بود ولي طبق معمول اصلا به روي خودم نياوردم چون طبق تجربه مبدونم اصلا فايده نداره . تو اين افكار بودم كه هنوز تذكرات ( يا نميدونم اسمش چيه؟) آقاي پدر هنوز ادامه داشت كه صداي الينا اومد :" آره كار درشته (درستيه) . مييزم (ميريزم ) . بازم مييزم (بازم مييريزم ) ..." آدمت ميكنم آدمت ميكنم "  (بدون اينكه يك كلمه ش رو اشتباه بگه كه ما فكر كنيم شايد يه چيز ديگه ميخواد بگه )

تو يك لحظه من افكارم رو از سريال و فكراي ديگه كشيدم  بيرون و قيافه من و آقاي پدر كه به هم خيره شده بوديم و چند ثانيه بدون حركت . خلاصه من به خودم اومدم ديدم از جا پريدم و نشستم . بنده خدا آقاي پدر كلا زبونش بند اومد و من اومدم تو ماجرا و خوشبختانه بدون اينكه اصلا به روي خودم بيارم به خودم مسلط بودم و  گفتم بيا با هم جمع كنيم . بعدش همينطوري كه با الينا مشغول جمع كردن بوديم راستش از يه طرف خنده ام گرفته بود از يك طرف واقعا ناراحت بودم . فقط زمزمه كنان به آقاي پدر گفتم اصلا به روش نياريم . خلاصه به ظاهر ماجرا تموم شد و الينا تا نيم ساعت ديگه خوابيد ولي فكر ما رو خيلي مشغول كرد و خلاصه به اين نتيجه رسيديم كه حتما تو مهد ياد گرفته !!! و البته مطمئنا همين هست چون اين كلمه راستش براي ما مثل يك ف ح ش خيلي خيلي بد هست .

راستش من وقتي از دست الينا كلافه ميشم گاهي بهش ميگم "الينا جون مادرت آروم باش يا مثلا نكن " چند وقت پيش اومد تو آشپز خونه و هي ميگفت مامان اونو بده (يكي از چيزاي ممنوعه بود ) و من ميگفتم نه اصلا نميشه . برو تو اتاقت . يكدفعه گفت : مامان جون مادرت بده. كه من واقعا خنده ام گرفته بود و سريع بهش دادم و بعدش هم پشيمون شدم كه دادم ولي خود كرده رو تدبير نيست !!!!!!!!!!

 

خلاصه اين موضوع آدمت ميكنم براي ما شده بود يك معضل و الانم كه اين متن رو مينويسم هست البته فقط يه بار ديگه كه داشت با قورباغه اش بازي ميكرد و بهش يه چيزائي ميگفت تصميم گرفته بود آدمش كنه و بهش ميگفت آدمت ميكنم وديگه تكرارش نكرد . ولي اين يه شروع براي اين گونه مسائله كه حتما ما رو از اين به بعد بيشتر در گير خودش ميكنه و ومن واقعا دل نگراني هاي زيادي دارم . از خدا ميخوام من رو بيشتر از بيش تو امر تربيت دخترم ياري كنه كه فقط خودش ميتونه كمكمون بكنه . نميدونم احتمالا با يه روانشناس مشورت كنم ولي موجي از نگراني در دل من موج ميزنه . نمیدونم اصلا به مسئولین مهدش بگم ؟ یعنی گفتنش سخت نیست نمیدونم اصلا تاثیر داره یانه؟

 

البته یکی از آشناهامون که پسرش دقیقا یک سال از الینا بزرگتره و خانمه خونه شاغل نیست میگفت پسرمن از این سی دی ها و تلویزیون انواع و اقسام کلمات بد رو یاد گرفته و به کار میبره اون هم به درستی و در موقعیت و زمان خودش ولی من بازم طبق معمول خودم رو مقصر میدونم که الینا چون میره مهد باعث شده این چیزا رو یاد بگیره اون هم به این زودی !!! آخه مگه دخترک من چند سالشه؟

 

راستي از دوستاني كه من اين خاطره رو با ناراحتي براشون تعريف ميكردم وطلب امداد داشتم و اونها  خوشگل من رو دلداري ميدادن كه خوب بالاخره يكي پيدا شد كه تورو آدم كنه هم كمال تشكر رو دارم . !!!!!!!!!!!!!!

 

[ یکشنبه 1389/05/31 ] [ 12:11 ] [ مامان الينا ]
درباره وبلاگ

در يازدهم تیر ماه 1387 ساعت 8 صبح ، خداوند بهترين هديه زندگي رو به من و همسرم عطا كرد . با وجود اين فرشته كوچك زيباترين حس زندگي من رقم خورد . لحظه اي كه من احساس كردم در آغوش خدا هستم . و به واقع زيباترين خاطره زندگي من شكل گرفت.
الينا ....... دخترم ، اين وبلاگ رو به تو ، بهترين هديه خداوند . هديه ميكنم
امکانات وب