|
دنیای زیبای من با الینا خاطرات الينا
| ||
|
امروز۲۸ اسفند آخرين روز كاري سال ۹۰ هست . و براي من يه روز كاري بسيار بسيار پر مشغله بود سر كار . ولــــــــــي دلم خواست برات بنويسم و وقتي هم براي تو مينويسم يه جور خاصي دلم آرامش ميگيره .
تو اين يه سالي كه گذشت براي من سال خيلي خوبي نبود و كلا از لحاظ روحي سال خوبي رو پشت سر نگدروندم ولي اصلا نميتونم بگم سال بدي بود چون... تو اين سال سلامتي خودم و خانواده ام رو داشتم كه براش هزار باره خدارو شاكرم .
تو دخترم ، ديگه واقعا براي خودت خانمي شده . سه سال و هشت ماه !!!!براي من باور نكردنيه . ولي وقتي كه بغلت ميكنم تو خيابون (آخه متاسفانه شما تنبل خانم تشريف داريد و معمولا تو خيابون به بهانه اينكه خسته ام و پام درد ميكنه و ... مياي بغل ) و نگا ه هاي مردم همراه با حرفاشون منو متوجه ميكنه كه خيلي بزرگ شدي . يكي ميگه :خجالت بكش هم قد مامانتي!!!! يكي ميگه: خانم فك كنم هم وزن خودته هنوز بغلش ميكني؟؟؟ و.... ولي واقعيتش من هنوز باور ندارم كه تو دختر كوچولوي من نيستي هنوز وقتي از سر كار ميام دنبالت و تو تازه از خواب بيدار شدي و تو كوچه ميگي مامان من خسته ام بغل كنم دلم ميخواد بغلت كنم كه خسته نشي و خلاصه هنوز باورش براي من سخته . رفتار و كلامت كه ديگه كاملا بزرگ شده و فقط هنوز هم قد مانيستي !!!!!!!!!! براي تعطيلات هيچ برنامه خاصي به غير از ديد و بازديد نداريم . امسال بابايي مشغول يه پروژه هست و از قبل اعلام كرده كه تعطيلات عيد جايي نميريم و ايشاله تو ارديبهشت يه مسافرت خواهيم رفت . اميدوارم سال بعد سال خوبي براي همه ايراني ها باشه . همراه با سلامتي و دل خوش .
از خدا ميخوام براي من و خانواده ام اول سلامتي و بعد رضايت و دل خوشي باشه تو سال بعد كه بهترين نعمته . براي تو دختركم بهترين ها رو از خدا ميخوام . نه امسال و سال بعد كه براي تمام عمر
سال خوبي داشته باشيد
[ یکشنبه 1390/12/28 ] [ 16:15 ] [ مامان الينا ]
دختر كوچولوي قصه من ديگه براي خودش خانمي شده . يه خانم كوچولوي ماه و شيرين زبون
هفته پيش مثل اكثر مواقع كه تو خونه هست و اگه كارتن نبينه بايد يا با من بازي كنه و يا باباش . اومد جلوي تلويزيون و بلند اعلام كرد من ميخوام بهتون درس بدم . گوش كنيد . حالا من روي مبل نشسته بودم و بابايي هم پاي لب تاپ بود . من اعلام آمادگي كردم ولي بابايي مشغول بود . به بابايي هم گفت كه گوش كنه . و شروع كرد :
ميدونيد بچه ها حيلي كوچيكن تو شكم ماماناش هستن؟ من :بله مامانا تو شكمشون از بچه ها مواظبت ميكنن مامانا غذا ميخورن تا بچه هاشون بزرگ بشن مامانا ميرن پيش دكتر شكمشون رو چاقو ميزنن و بچه هاشون رو در ميارن مامانا به بچه هاشون مي مي ميدن كه بخورن تا قوي و بزرگ بشن مامانا براي بچه هاشون غذا درست ميكنن تا بخورن و گرسنه نباشن مامانا مواظب هستن تا بچه هاشون مريض نشن مامانا وقتي بچه هاشون مريض ميشن ميبرن دكتر و به بچه هاشون دارو ميدن تا خوب بشن مامانا براي بچه هاشون همه چي ميخرن (البته اين جمله رو كاملا هوشمندانه بود و ميخواست از من تائيد بگيره!!!!!!!و كلا ديگه داشت مسئله و كلاس رو سياسي ميكرد و من از نگاهش متوجه بودم ) من رسما غش كرده بودم از خنده و تو دلم هم شاد و سرمست بودم كه يهو آقاي پدر ديگه طاقت نياوردن و فرمودن : اونوقت باباها چيكار ميكنن؟؟؟؟ نقش باباها چيه احيانا اين وسط؟؟؟؟؟؟
دخترك اولش خنديد ولي بعد خيلي جدي شد و گفت گوش كنيد دارم درس ميدم بهتون
باباها ... باباها باباها درس ميخونن باباها با كامپيوتر كار ميكنن باباها اينترنت بازي ميكنن باباها باباها غذا ميخورن
و ديگه بايد شما داشته باشيد قيافه من و باباش رو .......
[ شنبه 1390/11/08 ] [ 13:10 ] [ مامان الينا ]
اينروزا سر كار ، سرم خيلي خيلي شلوغه . ساعت كار اداري هم افزايش پيدا كرده و من ديرتر به تو ميرسم . شايد زمانش خيلي زياد نباشه يعني با حالت قبل خیلی فرقي نكنه ولي چون روزا كوتاهه خيلي خيلي حس بدي بهم دست ميده و گاهي احساس ميكنم فقط شب با توام و اين يعني يه حس خيلي بد مخصوصا اينكه تو اداره هم به شدت كار داشته باشي و كمتر برسم كه به تو فكر كنم عزيزكم . ولي دوست دارم بدوني كه همه كارهايي كه ميكنم و همه فكر و ذهنم فقط به تو و بابايي اختصاص داره فقــــــــــط . ولي با همه اينا وقتي تو محيط كارم هستم و خيلي خيلي مشغول كار و خسته خسته هستم و كاملا از "زن بودن" خودم دور شدم و خيلي دور وقتي وبلاگت رو باز ميكنم يكدفعه از داخل يه حس گرمايي رو احساس ميكنم با اين يخي كه داخل رو فراگرفته كاملا متفاوته خيلي متضاد و تو اين لحظه هاست كه حس مادر بودن رو كه هميشه و همه جا ازش صحبت ميكنن رو من با تمام وجود دركش ميكنم و و احساس ميكنم . خيلي حس مطبوعيه .
امروز اومدم سراغ وبلاگ و تو گير و دار كار بســـــــــــيار زيادم تصميم گرفتم آپ كنم .
اين روزا دخترك قصه من بسيار بسيار لجباز شده . بطوريكه به صورت قاطع ميتونم بگم هر حرف و جمله اي كه از طرف من يا بهتر بگم ما باشه بصورت ديفالت در وحله اول با "نه" قاطع دخترك روبرو ميشه . در همه صورت بايد بايد حرف خودش به كرسي بشينه . مثلا در مورد حاضر شدن و بيرون رفتن به هر شكلي من و الينا قطعا با هم دعوا داريم . و شايد باور كردنش سخت باشه ولي وقتي قراره جايي بريم من از قبلش فكرم مشغوله كه چطور اين بگو و مگو رو به حداقل برسونم . بايد لباسش رو خودش انتخاب كنه ، خودش بپوشه . حالا شما تصور كنيد بلوز قرمز و دامن سبز رو انتخاب ميكنه و يا از اون بدتر با يه جوراب شلواري آبي و ....و هر چي توضيح بديم ؛ خواهش كنيم ؛ التماس كنيم ؛ تهديد كنيم (تا جايكه كل بيرون رفتن منتفي باشه) ؛ تذكر بديم ؛ صدامون رو بالا ببريم ؛ باز هم بالاتر ؛ عصبي بشيم ؛ گريه مون بگيره ؛ ..... هيچ فرقي نميكنه و هيچگونه تاثيري نداره و فقط حرف حرف خودشه و خدايا خودت ميدوني كه من از مهموني رفتن ، خريد رفتن ، رستوران ، تفريح و ... همه سير شدم به خاطر اين موضوع و البته تو موارد ديگه هم همينقدر لجباز و يك دنده كه گاهي باعث بحث بين من و اقاي پدر هم ميشه . با چند نفر صحبت كردم ميگن اقتضاي سنشه و بايد باهاش كنار بياي ولي من حقيقتا بابت اين رفتارا خيلي نگرانم . خيلي زياد . مورد ديگه انگشت خوردن خانم خانماست كه هنوز به قوت خودش پابرجاست و. عليرغم تلاش من و آقاي پدر هيچگونه بهبودي در اين زمينه حاصل نشده !!!!!!!! در تلاش آخر كه يك هفته پيش بود . اين عادت که از نوزادیش انگشت میخوره و البته این عادت بد حتما همراه اینه که باید یا ابرو یا آرنج دست من یا باباش رو بگیره که البته این شامل حال مامان و بابای من هم میشه !!!!!!
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||