روز تو ، روز من
امروز 11 تير 90 . براي من تو تقويم تاريخ روز خيلي خيلي بزرگيه با يك مفهوم خيلي بزرگ و پيچيده كه هر كس تا اونو حس نكنه نميدونه چي ميگم . روز مادر شدن ............... همين
فرشته كوچولوي من سه ساله شد . امروز از صبح ساعت 7 كه از خواب بيدار شدم حال عجيبي داشتم تمام خاطرات اونروز تو سال 87 مثل فيلم از جلوي چشمام گذشت . چه خاطره شيريني . به واقع بهترين خاطره زندگيم . تمام لحظاتش شيرين بود غير قابل توصيف .
لحظه اي كه با برانكاد ميبردنم داخل اتاق عمل و پرستار بيمارستان دست منو گرفته بود و ميگفت بهترين لحظه زندگيته ازش لذت ببر ، و مرتب به من يادآوري ميكرد كه دعا كن ، براي اونايي كه ندارن و آرزوش رو دارن ، براي اونايي كه دارن و خدا براشون نگه داره ، براي پدر و مادرت و سلامتيشون ، براي زندگيت ، براي دختر كوچولوت ، براي تمام اونهائيكه بهت سفارش كردن الان وقتشه يادشون باش و براشون دعا كن و من اشك ميريختم و دعا ميكردم . تو آسانسور همه(مردو زن) ميگفتن سزاريني هستي؟ براي ما هم دعا كن و ....
لحظه اي كه تو وردي اتاق عمل كد رمز رو وارد كردن و من رو بايد ميبردن داخل و من گفتم ميخوام شوهرم رو ببينم و علي اومد داشت فيلم ميگرفت و من گريه ميكردم . مسئول در اتاق عمل ميگفت رمز وارد شده و در باز شده بايد بري و پرستار ميگفت تا حرفش با شوهرش تموم نشه نميبرمش داخل . و من فقط اشك ميريختم و ميگفتم مواظب دخترم باش اگه من نبودم و با بوسه علي راهي اتاق عمل شدم
لحظه اي كه تو اتاق عمل ميخواستن بيحسي موضعي بكنن و من سردم بود خيلي سرد بطوريكه از شدت سرما ميلرزيدم و دندونام به هم ميخورد . كولرها رو خاموش كردن پرسنل اتاق عمل عرق ميريختن و خودشون رو باد ميزدن و من بيشتر يخ ميكردم و ميلرزيدم و دكترم دستم رو گرفته بود و باهام صحبت ميكرد كه نترس من اينجام و ...و من بهش ميگفتم نه من نترسيدم !!!!!!!!!و سفارش ميكردم كه موقع بريدن بند ناف بچه ام بسم الله بگيد و براي عاقبت به خيري اش دعا كنيد و ميلرزيدم كه متخصص بيهوشي اعلام كرد فشارش خيلي داره مياد پائين بايد بيهوشش كنيم و دكتر منو بوسيد و من ديگه هيچي نفهميدم .
لحظه ايكه كه تو اتاق عمل بهوش اومدم (وسط عمل !!!!) و پرستارم كه دست منو گرفته بود گفت خانم دكتر بهوش اومده و صداي دكترم از اونور پرده ميومد كه بهش بگو يه دختر سالم و ناز داره !!!!!!!!و....
لحظه ايكه از اتاق عمل مياوردنم بيرون و با همه دردي كه داشتم ميپرسيدم بچه ام چند كيلو هست ؟؟؟؟؟؟؟؟ و پرستارها و مسئولين اتاق عمل خنديدن كه اين عجيب ترين سواليه كه شنيديم . ولي براي من كه همه ميگفتن خيلي كم وزن گرفتي و طي دوران بارداي فقط 5/9 وزن گرفته بودم و نگران وزن تو بودم خيلي مهم بود!!!!!!!!!!!!
لحظه اي كه تو ورودي اتاقي كه بعدا فهميدم ريكاوريه . پرستار گفت حين عمل بهوش اومده و دكتر مسئولش پرسيد اسم دخترت چيه؟ و من تو اون حال نيمه بيهوش و پر درد گفتم الينا و اون گفت معنيش چيه؟ و من گفتم : نعمت و نيكوئي براي ما (درست و كامل ) و اون خنديد كه اين حالش خوبه و ريكاوري نميخواد ببريدش بخش .
و لحظه اي كه از ورودي اتاق هاي عمل خارج شديم و علي و مامانم دستام رو گرفته بودن و گريه ميكردن و ميگفن خدايا شكر و من غرقه بوسه و گريه بودم ........
و لحظه اي كه وارد بخش شدم و تقريبا همه مريض ها و پرسنل بخش با صدای بلند سر پرستار "که به سلامتی اولین مامان امروز اومد تو بخش" به ترتيب تا من به اتاقم برسم ميومدن بالاي سرم و سفارش دعا داشتن و سر پرستار ميگفت الان تو يك مادري و هر دعايي كني قبوله به واسطه فرشته كوچولوت !!!!
و لحظه اي كه تو رو آورن جلوي من و گفتن بيا اين هم دخترت !!!!!!! و من يه سر کوچولو ميديدم كه پر از مو مشكي مشكي مشكي و پر پر كه داره دستش رو ميخوره و شصت در دهن داره و اون لحظه دستم رو بردم روي شكمم و چقدر جاي خاليت رو احساس كردم و بغض گلوم رو فشرد و وقتيكه تو رو گذاشتن رو بدنم احساس كردم كه چقدر سنگين تر از زماني هستي كه اون تو بود و وزنت رو بيشتر احساس كردم
راستي تو اون روز بيشترين وزن رو توي نوزادهايي كه با هم به دنيا اومدي داشتي 300/3 و اينو دكترم تا اومد بالاي سرم گفت ديدي بيخود نگران بودي؟!!!!!!!!!!!!!!!
و از اون به بعد تو اين سه سال تمام خاطرات من با تو گره خورده يه جور عجيبي كه خودم هم باور نميكنم . هر خاطره خوبي مربوط به شادي هاي تو و هر خاطره بدي مربوط به مشكلات و مريضي هاي تو . با شاد بودنت شاد بودم و زيستم و در تمام لحظاتي كه احساس گرما در بدن تو كردم تمام وجودم داغ ميشد كه دختركم تب كرد ...........
نميدونم امروز روز توست يا روز من؟ ولي هر چي هست روز خيلي خيلي خوبيه
روز تو فرشته من
كه الان در آستانه 4 سالگي هيچ فردي رو" تو " خطاب نميكني و ميگي شما، اعم از كوچك و بزرگ
تو كه هر خواسته اي داري ميگي ميشه لفتن خواهش كنم ... حالا بگذريم كه خيلي هاشون خواسته هاي درستي نيست و لااقل براي خودت خطر ناكه
تو نازنينم كه به وسيله هركسي ميخواي دست بزني اجازه ميگيري (باشه كه خيلي وقتا ما اجازه نديم به زور و گريه متوسل ميشي ولي حتما اولش اجازه ميگيري!!!!!!!!!!) و هر كسي ميخواد به وسايلت دست بزنه ميگي بايد اجازه بگيره حتي اگه اون يه بچه شش ماهه باشه ميخواي تو جيهش كني كه بايد اجازه بگيره!!!!!!!!!
خوب اينا نكات خوبت بود چون امروز روز خاصيه از شيطنهات نميگم يعني دلم نمياد كه بگم
اميدوارم هميشه شاد و شالم باشي و ما هم با شادي تو خوش باشيم .
ما امسال تولد دخترمون رو دو روز زودتر يعني 9 تير كه پنج شنبه بود و مبعث گرفتيم كه خيلي هم بهش خوش گذشت .
فقطططططططططط دو شب قبل تولدش بر اثر همون شيطنتها كه اينجا نميخوام اسمشو بيارم دستش از در رفت و ما رو تا ساعت 12 شب تو بيمارستان نگه داشت ودل من رو خون كرد!! تو اين گير و دار من به همسرم ميگفتم اگه دستش رو گچ بگيرن تولد رو چيكار كنم با اين همه مهمون كه دعوت كردم؟ و دخترك گريه ميكرد مامان تولدم رو بگير قول ميدم قول قول كه ديگه شيطوني نكنم !!!!!!!!!!!
و شب قبل از تولد تو تب داشتي و شروع دانه هاي قرمز و روز تولدت رو با تب گذروندي و فرداش رفتيم دكتر و متوجه شديم كه دخترمون آبله مرغون گرفته و امروز كه روز تولدته خونه هستي پيش بابا علي!!!!!!!!!!!
و راستي ماشيني كه برات گرفتيم و سورپرايزت كرديم باهاش . ماشين قرمزي كه خودت دوست داشتي هميشه . حسابي حسابي ذوق زده ات كرد تو تولدت و حالت رو خوب كرد!!!!!!!!!!!!!!!!
برات بهترين ها آرزو دارم فرشته كوچولوي من